ماجرای علی جون و جوجه طلایی....
سلام جوجوی من می خوام تو این پست در مورد جوجه کوچولویی بگم که یکی دو ساعت بیشتر مهمونت نشد.... خاله فاطمه چند تا جوجه خوشگل واست خریده بود که شما تاتونستی اذیتشون کردی مثلا سوار ماشینت کرده بودیش و یه شوت ناقابل .... آخی الانم یادم می افته جیگرم کباب میشه واسه طفلی .... تو حیاط شما مشغول آب بازی بودی ما هم گرم صحبت که یه لحظه دیدیم گربه نا گولا جوجه هارو ورداشته و الفرار .... خاله فاطمه اشکش در اومده بود ولی پسرمن اصلا به روی خودش نیاورد انگار نه انگار که جوجویی هم اون دور و ورا بود بعد اینکه جوجو رو داده دست گربه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی دلم خنک شد ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
1:44
روزانه های علی جون....
سلام جیگر طلای مامان و بابا حال و احوال که خوبه..... علی جونم چند روزی بود که به شدت تب داشتی و اصلا حال و حو صله بازی کردن نداشتی امروز ولی خدارو شکر بهتری و بازی و شیطونبات شروع شده اینم بگم تبت به خاطر دندون در آوردنت بود ... قربوت پسر فوتبالیستم بشم که عاشق توپه این گل پسر تازه یاد گرفته بره سر بوفه اسباب بازیاش و همه تا جایی که دستش برسه میریزه زمین آفرین به پسرم که میدونه الان باید بچگی کنه و لذتش رو ببره من و بابایی هم تا تونجایی که در توان داشته باشیم از هیچی واست کم نمیزاریم ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
15:25
از اولین روز عید تا13بدر....
سلام به عزیزدلم علی اصغر وتمام دوستای وبلاگی عزیزم امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین... عشقم امسال جای خاصی واسه مسافرت نرفتیم ولی تصمیم گرفتیم چون همه خونه بابا بزرگ بابایی جمع بودن ما هم اونجا باشیم که چند ساعت مونده به سال تحویل رفتیم شهرستان که دورهم باشیم واز دعای یزرگترها بی نصیب نمونیم البته این عکسارو قبل رفتن گرفتم سه روز هوراند زادگاه بابایی بودبم که هم طبعت خبلی خوبی داشت هم هوای بسیار عالی که آدم رو مست می کرد ... روز دوم عید همگی به قلعه که همون نزدیکی ها بود رفتیم که واقعا زیبا بود این عکس هم از غاریه که درست بالای کوه بود بعد سه روز خوش گذرونی اومدیم خونه دید وب...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:32
چهارشنبه سوری
سلام عزیزترن مامان و بابا ... مامانی امسال هم مثل سالهای قبل طبق رسومات دیرینه ما ایرانیان چهار شنبه آخرسال رو جشن گرفتیم ... امسال چهارشنبه سوری بابایی متاسفانه شیفت کاریش بود و باید شب رو تو کارخونه می موند به همین خاطر ما رو برد خونه مامان جون که بهمون خوش بگذره که همین طور هم شد... شب بعد اینکه شام مفصلی که مامان جون درست کرده بود رو خوردیم با باباجون رفتیم بیرون تا مامان جون مثل هرسال آینه و اسپند و... بخره ویه چرخی بزنیم که دیدیم کمتر از هرسال شورو شوق هستش که شنیدیم که میگن هفته بعدی رو جشن می گیرن ولی به ماکه خوش گذشت اینم یه عکس با خاله که خیلی دوست داره این اسباب بازی رو ه...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
19:30








